فقط تو دانی و من
بر من چه گذر کند
کاروانسرا ها را چه شد
ای کاش من هم همره کاروانی می شدم
من و تو
تنها
قدم زنان
بر شن های روان و داغ
آتش است این شن ها و آتش دل را فرو می نشاند
بر قلبم بنشین و بمان
بر جانم ریشه کن
بگذار بدانم تنها نیستم
می دانم همدمت نمی توانم باشم
تو
همیشه
یکتا
تنها
اما
همدمم شو
کجا آرام گیرند این شتران خسته و ناآرام
گم کرده راهمان
ای دریغا
ای دریغا
از عمری که چه ساده می گذرد به اندوه . . .
اسارت...